اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
366
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
مىرساند و دعوت خود را سرفراز و آشكار مىسازد . از هنگام ولادت رسول خدا ، اهل كتاب درباره او پيوسته با عبد المطلب سخن مىگفتند و بدان جهت شادمانى عبد المطلب افزوده مىگشت ، [ پس گفت ] : به خدا سوگند اگر قريش درباره آب - يعنى آبى كه خدا از زمزم و ذو الهرم به او داد - بر من رشك بردند ، فرداست كه در شرف بزرگ و بنيان رفيع و عزت هميشگى و برترى و بزرگوارى تا پايان روزگار و روز قيامت ، بر من رشك خواهند برد . قريش در سالهاى پىدرپى بقحطى گرفتار شدند تا كشت از ميان رفت و پستان حيوانات خشكيد ، پس بيمناك شدند و گفتند : خدا ما را بارها بواسطه تو سيراب كرد ، هم اكنون خدا را بخوان تا ما را سيراب نمايد . و آوازى شنيدند كه از بعضى كوههاى مكه فريادى بلند بود : » اى گروه قريش همانا پيغمبر امى از شماست و هم اكنون بايد بانتظار وى بود ، هان بنگريد و از ميان خود مردى بزرگ و تنومند داراى سنى كه به او دعوت كند و شرفى كه او را بزرگوار دارد ، برگزينيد ، پس او و فرزندانش بيرون آيند تا از آب وضو گيرند و خود را خوشبو سازند و ركن را استلام كنند آنگاه آن مرد دعا كند و ديگران آمين گويند و در آن هنگام آنچه بخواهيد نعمت و بركت يابيد و يارى شويد . « پس هيچكس در مكه نماند مگر آنكه گفت : اين مرد شيبة الحمد است ، اين مرد شيبة الحمد است . [ 2 ] پس عبد المطلب بيرون رفت و رسول خدا كه آن روز كمر بسته بود همراه وى بود ، پس عبد المطلب گفت : اللهم ساد الخلة و كاشف الكربة ، انت عالم غير معلم ، مسئول غير مبخل ، و هؤلاء عبادك و امائك بعذرات حرمك ، يشكون اليك سنيهم التى اقحلت الضرع و اذهبت الزرع فاسمعن اللهم و امطرن غيثا مريعا مغدقا .